درباره وبلاگ
آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان سرگرمی و آدرس a-sheghane.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 431
بازدید دیروز : 148
بازدید هفته : 1318
بازدید ماه : 1296
بازدید کل : 143611
تعداد مطالب : 688
تعداد نظرات : 3
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


شعر
شعر
یک شنبه 5 شهريور 1396برچسب:, :: 10:10 ::  نويسنده : مهدی        

یاد شیرین تو بر من زندگی را تلخ کرد
تلخ و شیرین جهان اما چه فرقی می کند
هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست
خانه من با خیابان ها چه فرقی می کند...
فاضل_نظری



یک شنبه 5 شهريور 1396برچسب:, :: 10:9 ::  نويسنده : مهدی        

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی
یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم
ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی
تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ
باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن
غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند
سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
حضرت_سعدی



یک شنبه 5 شهريور 1396برچسب:, :: 10:7 ::  نويسنده : مهدی        

صیاد کجایی تو کجایی تو کجایی
صید تو اسیر است به این دام جدایی
روزی سر راه دل او دام نهادی
حالا که اسیرت شده پس دور چرایی
آهوی پریشان تو در بند اسیر است
خو کرده به این دام اگر دام بلایی
قانون شکار ست و یا حیله ی صیاد
آغاز کنی صید وّ سپس رخ ننمایی
امروز خبر نیست دگر از تو وّ از دام
شاید که نشستی سر کویی به هوایی
هرجا نگرم وسوسه ی دانه و دام است
عبرت نشود حال مرا مرغ صدایی
صیاد ستمگر دل آهوی تو خون است
جا مانده به دستان تو با تیر جفایی
برگرد رها یش کن از این دام بلا خیز
صیاد کجایی تو کجایی تو کجایی......



یک شنبه 5 شهريور 1396برچسب:, :: 10:5 ::  نويسنده : مهدی        

آیا دلی خوش است در آن سوی دیگرت ؟
آه ای زمانه نیست مگر‌ خوی دیگرت؟

شکر خدا که طاقت یک‌درد تازه هست
بالا اگر نیامده آن روی دیگرت

این بار سنگ کیست که بر سینه می زنی
می سنجی ام به سنگ و ترازوی دیگرت

پروانه را به آتش حسرت گداختی
چون شمع می کشی‌م به سوسوی دیگرت

شب با خیال اوست که خوابم نمی برد
غلتی بزن زمانه! به پهلوی دیگرت

سید_مهدی_ابوالقاسمی

 


شنبه 4 شهريور 1396برچسب:, :: 12:33 ::  نويسنده : مهدی        
همسفر می دانی
دست من نیست که با لبخندت
توی این قاب سپید
شب به شب ...
یاد تو را تازه نگه می دارم
دست من نیست که
دست از سر تو بردارم
من بخواهم دل دیوانه ی من ناچار است
...
خاک آن کوچه ی دنج
که معطر به نفس های تو است
بی هوا
سر به هوا می کند این طفلک مجنون تو را
...
دست من نیست
که پاهای دلم
سوی کوچه ی باریک ته شهر
قدم می گیرد
...
دست من نیست
که این شهر (ه) پر از همهمه
آواز مرا ، می شناسند به شبهای فراق
آن قدر نام تو را زمزمه کردم هر شب
توی هر کوچه ی شهر
آشنایند به آواز پر از حسرت من
...
دست من نیست
که دلتنگی دیدار تو می جوشد و
هر سطر نوشتار مرا
رنگ می پاشد و هر خط مرا
بوی دلتنگی تو می گیرد
...
همسفر می دانی
قصد کردم که اگر باز نیایی این بار
مثل مرغان مهاجر چمدان بردارم
فصل پاییز مگر رخت نباید بربست؟
توی باران مگر عاشقتر از هر بار نباید چرخید
...
من به آغوش تو می کوچم و
این بار تو را می خوانم
من چو مرغان مهاجر
ز تو آغاز نمودم و دگر بار تو را خواهم جست


شنبه 4 شهريور 1396برچسب:, :: 12:14 ::  نويسنده : مهدی        
 
بعد تو با سختی بسیار نفس می کشم
پنجره ام در تن دیوار نفس می کشم
 
پیرم و هرچند زمین گیر شدم مثل کوه
باز ولی با دهن غار نفس می کشم
 
از شب و روزم چه بگویم نفسی هست و نیست
بعد تو انگار نه انگار نفس می کشم
 
بوی تو را می دهد این خانه و دلواپسم
کم شود از عطر تو هر بار نفس می کشم
 
زندگی از چشم من افتاده و گاهی به زور
بین غم و قهوه و سیگار نفس می کشم
 
گورکن آن روز که من مردم اگر او رسید
بیل نزن، دست نگه دار، نفس می کشم
 
‫#‏بابک_سلیم_ساسانی‬


سه شنبه 31 مرداد 1396برچسب:, :: 6:8 ::  نويسنده : مهدی        

خدا و آدم
 
پس از اَفرینش اَدم خدا گفت به او: نازنینم اَدم....
 
با تو رازی دارم
 
اندکی پیشتر اَی ...
 
اَدم اَرام و نجیب ، اَمد پیش !!
 
زیر چشمی به خدا می نگریست !!
محو لبخند غم آلود خدا
 
دلش انگار گریست .
نازنینم اَدم: ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) !!!
 
یاد من باش ... که بس تنهایم !!
 
بغض آدم ترکید، ... گونه هایش لرزید !!
 
به خدا گفت :
 
من به اندازه ی ...
 
من به اندازه ی گلهای بهشت .... نه
 
به اندازه عرش ... نه ... نه
 
من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من
 
دوستدارت هستم !!
اَدم ،.. کوله اش را بر داشت
 
خسته و سخت قدم بر می داشت ...
 
راهی ظلمت پر شور زمین ...
 
زیر لبهای خدا باز شنید ،...
 
نازنینم اَدم ... نه به اندازه ی تنهایی من ...
 
نه به اندازه ی عرش... نه به اندازه ی گلهای بهشت !!!
 
که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !!!!
 


دو شنبه 30 مرداد 1396برچسب:, :: 12:31 ::  نويسنده : مهدی        

خاطره ها را که نمیشود گلچین کرد، هرکدامشان که دلش خواست سرش را می اندازد پایین و می آید به خانه و می رود توی اتاق و دراز میکشد روی تخت و منتظر می ماند خوابم بیاید ، خوابم بیاید و بروم و دراز به دراز خاطره ای که منتظر من است بخوابم.

 

خواطره ها را که نمیشود گلچین کرد، هر کدامشان که دلش خواست می آید و مرورم می کند، آنقدر مرورم میکند که خوابم بپرد، آنقدر که گاهی به سرم میزند سرشان را بگذارم لب باغچه و گوش تا گوش ببرم...

 

میترسم اما، میترسم خونشان بیفتد به گردنم، میترسم یک لکه خون بپاشد روی آستینم، میترسم باقی آنها به خون خواهی آن یکی که کشته ام دارم بزنند و هر شب خاطرهء پاهایم که تکان تکان می خورد بالای دار، خوابهای مادرم را آشفته کند.

 



شنبه 28 مرداد 1396برچسب:, :: 5:42 ::  نويسنده : مهدی        

غزلی از ناصر ندیمی

 

غروب خیس و باران خورده ام بـوی تو را دارد

هـوای خـانـه ی افـسـرده ام بـوی تــو را دارد

 

فضای سینه ام آلـوده ی بغـضی شد و نشکفـت

گل نشـکـفـتـه ی پـژمـرده ام بـوی تـو را دارد

 

مـیـان کـوچـه هـا نـام تـو را فـریـاد می کـردم

گلـوی زخم خنـجر خـورده ام بـوی تـو را دارد

 

چه می شد در میان سینه ام یک لحظه می دیدی

دل تـب کــرده ی آزرده ام بـــوی تــو را دارد

 

در و دیوار خانه،

تسلیت گفتـنـد و ... فهـمیـدی

هـوای خانـه ی افـســرده ام بـوی تـو را دارد! 



پنج شنبه 26 مرداد 1396برچسب:, :: 18:1 ::  نويسنده : مهدی        

چرا زهم بگریزیم،راهمان که یکی است

سکوتمان،غممان،اشک وآهمان که یکی است

چرا زهم بگریزیم؟دست کم یک عمر

مسیر میکده وخانقاهمان که یکی است

تو گر سپیدی روزی ومن سیاهی شب

هنوز گردش خورشید وماهمان که یکی است

تو از سلاله لیلی من از تبار جنون

اگر نه مثل همیم اشتباهمان که یکی است

من وتو هردو به دیوار ومرز معترضیم

چرا دو توده ی آتش؟ گناهمان که یکی است

اگر چه رابطه هامان کمی کدر شده است

چه باک؟ حرف وحدیث نگاهمان که یکی است



پنج شنبه 26 مرداد 1396برچسب:, :: 12:40 ::  نويسنده : مهدی        

من گرفتار خودم هستم و زندان خودم

هرچه کردم به خودم کردم و وجدان خودم

 

پسر نوحم و قربانی طوفان خودم

 

تک و تنها تر از آنم که به دادم برسند

 

آنچنانم که شدم دست به دامان خودم

 

موی تو ریخته بر شانه ی تو امّا من

 

شانه ام ریخته بر موی پریشان خودم

 

از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست

 

می روم سر بگذارم به بیابان خودم

 

آسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر است

 

اخوانم که رسیدم به زمستان خودم

 

تو گرفتار خودت هستی و آزادی هات

 

من گرفتار خودم هستم و زندان خودم

 

شب میلاد من بی کس و کار است ولی

 

باید امشب بروم شام غریبان خودم

 

یاسر قنبرلو



پنج شنبه 26 مرداد 1396برچسب:, :: 5:58 ::  نويسنده : مهدی        

گر بر کنم دل از تو و بردارم از تو مهر

آن مهر بر که افکنم و آن دل کجا برم

 



سه شنبه 24 مرداد 1396برچسب:, :: 11:14 ::  نويسنده : مهدی        

 

 
زندگی
 
در زندگی 
یک روز هایی میشود
که دوست داری بزنی به بیابان
بیابان پیدا نمی کنی می زنی به خیابان
با دنیا که هیچ
با خودت هم قهر می کنی
منتظری ...
منتظر ِ " اوی ِ " زند ِگیت
منتظری ببینی حواسش
اصلا به قهر کردنت هست !؟
 
روز هایی می شود در زندِگیت
دوست داری بهانه گیــــــر شوی
تو لوس شوی و " اوی ِ" زند گیت بگوید :
اجازه هست ؟
اجازه هست روی ِ ماه ِ شما را ببوسم ؟
اجازه هست من به دور ِ شما بگردم
اجازه هست دردهایت را مرهمی باشم 
 
روزی هم می شود
طـــرز نگاهـــــت
لحنِ حرفهایــــت 
نـوع رفتــــــــارت 
ســـــــــرد می شــــــود
نه اینکه واقعا اینطور باشد ... نه !
همه ی همه اش بهانه ســـت
می خواهی چــــــــیز هایی بفهمی ...
بفــــهمی
اوی ِ زندگی ات حواسش به این همه سردی هست !؟؟
 
و امان از آن زمانی که
نفهمند 
نفهمند 
نفهمند ... 
به یکباره
به هم می ریــــزی
از هم می پـــاشی
ســـــرد می شوی ...
 
بیــــــــــا جانـم
بیا ...
حواسمان؛ چشمانمان؛ دلمان
اصلا خودِ خودِ خودمان
به " گُل " زندگیمان باشد ... !
 
 
عادل دانتیســــــم


سه شنبه 24 مرداد 1396برچسب:, :: 11:7 ::  نويسنده : مهدی        
ای ابر دل گرفتۀ بی آسمان بیا
باران بی ملاحظۀ ناگهان بیا
 
 چشمت بلای جان و تو از جان عزیزتر
ای جان فدای چشم تو با قصد جان بیا
 
 مگذار با خبر شود از مقصدت کسی
حتی به سوی میکده وقت اذان بیا
 
 شهرت در این مقام به گمنام بودن است
از من نشان بپرس ولی بی نشان بیا
 
 ایمان خلق و صبر مرا امتحان مکن
بی آنکه دلبری کنی از این و آن بیا
 
 قلب مرا هنوز به یغما نبرده ای
ای راهزن! دوباره به این کاروان بیا


سه شنبه 24 مرداد 1396برچسب:, :: 10:41 ::  نويسنده : مهدی        
روز ...
با کلمات روشن حرف می زند
عصر ...
با کلمات مبهم
شب ...
سخنی نمی گوید
حکم می کند...



یک شنبه 22 مرداد 1396برچسب:, :: 10:33 ::  نويسنده : مهدی        

می روم حسرت دریای مرا دفن کنید

اهل دیـــروزم و فردای مرا دفـن کنید

 

لـحدم را بگذارید بــــه روی لـحدم

شـال ابریشم لیلای مرا دفن کنید

 

ایل من مرده کسی نیست که چنگی بزند

وقت تنـــگ است بخـــــارای مرا دفن کنید

 

صخره ام،صخره که دلتا شده از سیلی رود

دل که خـوب است فقط "تا"ی مرا دفن کنید

 

تا پر از روسری و سیب شود شهر شما

زیــــر این خاک غــزل های مرا دفن کنید

 

شعر از: حامد عسکری



شنبه 21 مرداد 1396برچسب:, :: 18:15 ::  نويسنده : مهدی        

چون شیر عاشقی که به آهوی پر غرور

من عاشقم به دیدنت از تپه های دور

 

من تشنه ام به رد شدنت از قلمرو ام

آهو بیا و رد شو از این دشت سوت وکور

 

رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات

اردیبهشت هدیه بده ضمن ِهر عبور

 

آواره ی نجابت چشمان شرجی ات

توریست های نقشه به دست بلوند و بور

 

هرگاه حین گپ زدنت خنده می کنی

انگار "ذوالفنون" زده از "اصفهان" به "شور"

 

دردی دوا نمی کند از من ترانه هام

من آرزوی وصل تو را می برم به گور

 

مرجان ببخش "داش آکلت" رفت و دم نزد

از آنچه رفت بر سر این دل، دل صبور

 

تعریف کردم از تو، تو را چشم می زنند

هان! ای غزل بسوز که چشم حسود کور

 

شعر از: حامد عسکری

 



شنبه 21 مرداد 1396برچسب:, :: 18:9 ::  نويسنده : مهدی        

 

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای

رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای

 

تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار

با واسطه "سلام" برایش رسانده ای

 

حالا صدای او به خودش هم نمیرسد

از بس که بغض توی گلویش چپانده ای

 

دیدم که شهر باز پر از عطر مریم است

گفتند باز روسری ات را تکانده ای

 

میخندی و برات مهم نیست ... ای دریغ

من آن نهنگی ام که به ساحل کشانده ای

 



پنج شنبه 19 مرداد 1396برچسب:, :: 9:55 ::  نويسنده : مهدی        

پیش بیا پیش بیا پیش تر

 

تا که بگویم غم دل بیشتر

 

 

 

دوست ترت دارم از هر چه دوست

 

ای تو به من از خود من خویش تر

 

 

 

دوست تر از آنکه بگویم چقدر

 

بیشتر از بیشتر از بیشتر

 

 

 

داغ تو را از همه دارا ترم

 

درد تو را از همه درویش تر

 

 

 

هیچ نریزد به جز از نام تو

 

بر رگ من گر بزنی نیشتر

 

 

 

فوت و فن عشق به شعرم ببخش

 

تا نشود قافیه اندیشتر

 

 



چهار شنبه 18 مرداد 1396برچسب:, :: 10:52 ::  نويسنده : مهدی        

 

گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره رو به رو

شرح دهم غم ترا، نکته به نکته مو به مو

از پی ديدن رخت همچو صبا فتاده ام

کوچه به کوچه در به در، خانه به خانه کو به کو

 

 



سه شنبه 17 مرداد 1396برچسب:, :: 11:31 ::  نويسنده : مهدی        

  همه زندگيم " درد" است؛ درد...

 

   نمي دانم عظمت اين كلمه را درك مي كني يا نه؟

 

  وقتي مي گويم درد،

 

  تو به دردي فكر نكن كه جسم انسان ممكن است از يك بيماري شديد بكشد...

 

  نه؛ روحم درد مي كند...



سه شنبه 10 مرداد 1396برچسب:, :: 10:1 ::  نويسنده : مهدی        

 سیدی هر چه بودم و هستم

به ضریح تو دست دل بستم

 

 

تو رئوفی و من زمین‌خورده

تو بلندی و من همه پستم

 

 

بس که بگرفته‌اید تحویلم

فکر کردم که از شما هستم

 

 

عهد بستم دگر گنه نکنم

باز هم عهد خویش بشکستم

 

 

عوض آنکه دست رد بزنی

باز بگرفتی از کرم دستم

 

 

روز اول اجازه‌ام دادید

بر شما خانواده پیوستم

 

 

آتش ار سوزدم نمی‌فهمم

بس که از کوثر تو سرمستم

 

 

نگذاری بَرند در نارم

به همه گفته‌ام رضا دارم



دو شنبه 9 مرداد 1396برچسب:, :: 9:42 ::  نويسنده : مهدی        



دو شنبه 9 مرداد 1396برچسب:, :: 9:42 ::  نويسنده : مهدی        



یک شنبه 8 مرداد 1396برچسب:, :: 4:9 ::  نويسنده : مهدی        

 

 

ای طفل بی گناه که راحت نبوده ای

بیست و چهار ساعت ازین بیست و چند سال

گیرم که پیر گردی و در تنگنای دهر

با مردم زمانه بسازی هزار سال

آیا میان این

همه اندوه و درد و رنج

هرگز تفاوتی کند امسال و پارسال



جمعه 6 مرداد 1396برچسب:, :: 5:25 ::  نويسنده : مهدی        

دلم برات تنگ شده بی معرفت

تو نیستیو گریه شده یه عادت

دلم برات تنگ شده خیلی زیاد

دلم بجز تو هیچکسو نمیخواد

اینقده گریه کردم این شبارو

قسم دادم خدارو به خدارو

چه غصه ها که از غم تو خوردم  

عطر تورو خونه به خونه بردم

من به تو دل دادمو دل سپردم

نبودیو ندیدی بی تو. . . . . مردم

 

 

 



پنج شنبه 5 مرداد 1396برچسب:, :: 12:47 ::  نويسنده : مهدی        

حمید مصدق

 

ديدم او را آه بعد از بيست سال

 

گفتم : اين خود اوست، يا نه، ديگري ست

 

چيزكي از او در بود و نبود

 

گفتم : اين زن اوست ؟ يعني آن پري ست ؟

 

 

 

هر دو تن دزديده و حيران نگاه

 

سوي هم كرديم و حيرانتر شديم

 

هر دو شايد با گذشت روزگار

 

در كف باد خزان پرپر شديم

 

 

 

از فروشنده كتابي را خريد

 

بعد از آن اهنگ رفتن ساز كرد

 

خواست تا بيرون رود بي اعتنا

 

دست من بود در را برايش باز كرد

 

 

 

عمر من بود او كه از پيشم گذشت

 

رفت و در انبوه مردم گم شد او

 

باز هم مضمون شعري تازه گشت

 

باز هم افسانه مردم شد او



یک شنبه 1 مرداد 1396برچسب:, :: 9:58 ::  نويسنده : مهدی        

با دوست کنجِ فقر بهشتست و بوستان

 

 

بی دوست خاک بر سرِ جاه و توانگری...

 

 



یک شنبه 1 مرداد 1396برچسب:, :: 9:48 ::  نويسنده : مهدی        

امان از دل که می‌گوید بزن بر طبل رسوایی

 

 

 

 

 

ولی دیوانگی‌های مرا گردن نمی‌گیرد ... !



یک شنبه 1 مرداد 1396برچسب:, :: 9:43 ::  نويسنده : مهدی        

بوي باران ، بوي نم ، يك كوچه ي تنها و من

بغض سنگين، بوي غم، يك عالمه رؤيا ومن

 

وقت رفتن چشم من پاي دلت افتاده بود

چشم گريان، دست لرزان،شد دلي رسوا ومن

 

همچو يعقوب از فراقت ديده ام خشكيده است

بوي پيراهن ز كنعان، منتظر ، شيدا و من

 

دل ، غزالي خسته، پايش بسته در زنجير عشق

عشق را اما چه سود؟ از رفتنت سودا و من

 

تا تو رفتي گرد غم بر روح و بر جانم نشست

كِي شود آرام اين دل ؟ چشم بر فردا و من.



یک شنبه 1 مرداد 1396برچسب:, :: 9:40 ::  نويسنده : مهدی        

حال من بی تو ندانی که چه حالیست! خراب

 

 

همچو بم در تن خود ریخته ام دیده پر آب...



پنج شنبه 29 تير 1396برچسب:, :: 21:40 ::  نويسنده : مهدی        

عاشقی دیدم که از معشوقه حسرت می خرید

تکه تکه قلب را می داد و مهلت می خرید

 

تا سحر بیدار بود و با زبانِ عاشقی

جرعه جرعه شعر می نوشاند و لکنت می خرید

 

لابلای دوزخِ شبهای حسرت زای خویش

در خیالاتش، کنارِ یار، جنّت می خرید

 

در کنارِ سفره ی خالی، برای عشقِ خود

از خدای مهربانِ خویش برکت می خرید

 

لحظه لحظه ساعتش را می شکست و بعد از آن

لحظه ها را می شمرد و باز ساعت می خرید

 

قسمتش چیزی به جز تنها شدن گویا نبود

از قضا، در کوچه ی تقدیر، قسمت می خرید

 

متهم می شد میانِ خلق، اما باز هم

آبرو می داد و جایش، بارِ تهمت می خرید

 

نامِ عاشق را نگویم تا نباشد غیبتش

بینوا در شهر می گشت و محبت می خرید



چهار شنبه 30 تير 1396برچسب:, :: 21:40 ::  نويسنده : مهدی        

کلام حق

 

 

حديث قدسي: من طلبني وجدني، من وجدني احبني، من احبني عشقني، من عشقني عشقته، من عشقته قتلته، من قتلته فعلي ديه، فانا ديه.

 

 

 

هركس مرا بخواهد مي يابد هركس مرا بيابد دوستم ميدارد هركس مرا دوست بدارد عاشقم مي شود

 

هركسي عاشقم شود عاشقش مي شوم هركس عاشقش شوم او را مي كشم هركسي را كه بكشم

 

ديه اش با من است بنابراين من ديه او هستم.

 

 

 

 

 



یک شنبه 25 تير 1396برچسب:, :: 11:39 ::  نويسنده : مهدی        

 

 

مدح حضرت علی (ع) (کسایی )

 

 

 

مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر

 

بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار

 

آن کیست بدین حال و که بوده است و که باشد ؟

 

جز شیر خداوند جهان ، حیدر کرّار

 

این دین هدی را به مثل دایره ای دان

 

پیغمبر ما مرکز و حیدر خط پرگار

 

علم همه عالم به علی داد پیمبر

 

چون ابر بهاری که دهد سیل به گلزار



یک شنبه 30 تير 1396برچسب:, :: 21:40 ::  نويسنده : مهدی        

همچو گیسوی بلند تو شبی...

 

 

دوست آشفتگی خاطر ما می خواهد

 

عشق بر ما همه باران بلا می خواهد

 

آنچه از دوست رسد ، جان ز خدا می طلبد

 

و آنچه را عشق دهد ، دل به دعا می خواهد

 

پیر ما غسل به خوناب جگر می فرمود :

 

که دل آیینه ی عشق است ، صفا می خواهد

 

تو و تابیدن در کلبه ی درویشی ما؟

 

تو خود اینگونه نخواهی ، که خدا می خواهد

 

بوسه ای زان لب شیرین ! که دل خسته ی من

 

پای تا سر همه درد است دوا می خواهد

 

گوش جانم ، سخن مهر تو را می طلبد

 

باغ شعرم ، نفس گرم تو را می خواهد

 

همچو گیسوی بلند تو شبی می باید

 

تا بگویم که دلم از تو چه ها می خواهد

 

تا گشاید دل تنگم به پیامی بفرست

 

آنچه گل از نفس باد صبا می خواهد

 

فریدون مشیری



یک شنبه 29 تير 1396برچسب:, :: 21:40 ::  نويسنده : مهدی        

در صحرای بردباری

 

 

اگر درخت به سر تاج شهریاری زد

 

وگر شکوفه سراپرده ی بهاری زد

 

مرا نه شوق بهار و نه شور و حال و نشاط

 

که زندگی به دلم زخم های کاری زد

 

ز پا فکند مرا آن که دست یاری داد

 

به قهر سوخت مرا آن که لاف یاری زد

 

نوای شعر مرا در گلوی خسته ببست

 

چه دشنه ها که به آواز این قناری زد

 

غزال روح مرا در کویر حیرت کشت

 

چه تیرها که به این آهوی فراری زد

 

ستم نگر که زتیر خلاص هم نگذشت

 

ستمگری که دم از مهر و دوستداری زد

 

چو من ز درّه ی اندوه جان به در نَبَرد

 

کسی که گام به صحرای بردباری زد

 

فریدون مشیری

 



یک شنبه 27 تير 1396برچسب:, :: 21:40 ::  نويسنده : مهدی        

آیین آینه

 

 

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است

 

ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است

 

تا شعله در سریم، پروانه اخگریم

 

شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

 

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم

 

پرواز بال ما، در خون تپیدن است

 

پر می‌کشیم و بال، بر پرده‌ی خیال

 

اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

 

ما هیچ نیستیم، جز سایه‌ای ز خویش

 

آیین آینه، خود را ندیدن است

 

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی

 

پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

 

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را

 

خامیم و درد ما، از کال چیدن است

 

قیصر امین پور



یک شنبه 26 تير 1396برچسب:, :: 21:40 ::  نويسنده : مهدی        

خون خورده ی درد

 

 

با مردم شب دیده به دیدن نرسیدیم

 

تا صبح دمی هم به دمیدن نرسیدیم

 

کالیم که سرسبز دل از شاخه بریدیم

 

تا حادثه ی سرخ رسیدن نرسیدیم

 

خون خورده ی دردیم و چراغانی داغیم

 

گل کرده ی باغیم و به چیدن نرسیدیم

 

زین هیزم تر هیچ ندیدیم بجز دود

 

شمعیم که تا شعله کشیدن نرسیدیم

 

خونیم و تپیدیم به تاب و تب تردید

 

اشکیم و به مژگان چکیدن نرسیدیم

 

بادیم که آواره دویدیم به هر سوی

 

اما چو نسیمی به وزیدن نرسیدیم

 

یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم

 

خشکید و به یک جرعه چشیدن نرسیدیم

 

قیصر امین پور



یک شنبه 25 تير 1396برچسب:, :: 11:11 ::  نويسنده : مهدی        

غزلم قصه ی دردست

 

 

رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم

 

آشنای تو دلم بود و به دست تو سپردم

 

اشک دامان مرا گیرد و در پای من افتد

 

که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم

 

شرمم از آینه ی روی تو می آید اگر نه

 

آتش آه به دل هست نگویی که فسردم

 

تو چو پروانه ام آتش بزن ای شمع و بسوزان

 

من بی دل نتوانم که به گرد تو نگردم

 

می برندت دگران دست به دست ای گل رعنا

 

حیف من بلبل خوش خوان که همه خار تو خوردم

 

تو غزالم نشدی رام که شعر خوشت آرم

 

غزلم قصه ی دردست که پرورده ی دردم

 

خون من ریخت به افسونگری و قاتل جان شد

 

سایه آن را که طبیب دل بیمار شمردم

 

ه. الف . سایه

 

 



پنج شنبه 22 تير 1396برچسب:, :: 9:45 ::  نويسنده : مهدی        

هوای گریه ی بی اختیار...

 

 

دلم گرفته هوای بهار کرده دلم

 

هوای گریه ی بی اختیار کرده دلم

 

رها کن از لب بام آن دو بافه گیسو را

 

هوای یک شب دنباله دار کرده دلم

 

بیا بیا که برای سرودن بیتی

 

هزار واژه ی خونین قطار کرده دلم

 

به هر تپش که نفس تازه می کند باری

 

مرا به زیستن امّیدوار کرده دلم

 

کنون که آخر پیری نمانده دندانی

 

غزال خوش خط و خالی شکار کرده دلم

 

بخند ای لب خونین لب ترک خورده

 

دلم شکسته هوای انار کرده دلم .

 

سعید بیابانکی