آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان |
شعر
شعر
تو آیا دیده ای وقتی شبی تاریک میان بودن و نا بودن امید فردایی غریب این زمین خاکی ام، تنها نمی مانی تو آیا دیده ای وقتی خطایی میکنی اما، در صد خروش موج می پیچد یک شنبه 16 آبان 1395برچسب:, :: 7:9 :: نويسنده : مهدی
باز دیشب حالت من، حالتی جانکاه بود
تا سحر سودای دل با ناله بود و آه بود
چشم، شوق گریه در سر داشت، من نگذاشتم
ور نه از طوفان روح من خدا آگاه بود
صحبت از ما بود و من در پرده کردم شِکوه ها
شرم، رهزن شد و الا ّ اشک من در راه بود
کاشکی سر بشکند، پا بشکند، دل نشکند
سرگذشت دل شکستن بود و بس جانکاه بود
سوختم از آتشت، خاکسترم بر باد رفت
داستان عشق ما کوتاه و بس کوتاه بود...
جامی شکسته دیدم در بزم می فروشی....
گفتم بدین شکسته
چون باده میفروشی؟...
خندید و گفت زین جام
جز عاشقان ننوشند....
مستِ شکسته داند
قدر شکسته نوشی...!
خيام_نیشابوری
شنبه 15 آبان 1395برچسب:, :: 18:22 :: نويسنده : مهدی
باز هم قصه ی من، قصه ی کم حوصله هاست دردل می کنم این بار که وقت گله هاست
جاده ها نیز مرا از نفس انداخته اند
پای من خسته ی پیمودن این فاصله هاست
این طرف تاول پاهای زمین گیر من است
آن طرف خط غبار گذر قافله هاست
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است
گریه هم پاسخ تلخی به همین مسئله هاست
تا فراموش شدن مانده ام و می مانم
مرگ پایان من و قصه کم حوصله هاست
شنبه 15 آبان 1395برچسب:, :: 18:20 :: نويسنده : مهدی
هے ابر میشدم من و باران نمی گرفت باید شروع میشد و پایان نمی گرفت
تصویر گیج زندگیِ با توام دریغ
از دور جلوه داشت ولے جان نمی گرفت
من ساده عاشقت شده بودم ولے چه سود
وقتے ڪه زندگے به من آسان نمیگرفت
بین من و تو فاصله انداخت عاقبت
تقدیر از من و تو ڪه فرمان نمی گرفت
ڪیفیت عبور تو از من....من از تو ....آه !
این گونه ڪاش سیر شتابان نمے گرفت
خشڪید چشمههاے امیدے ڪه داشتیم
باران نمیگرفت...نه، باران نمی گرفت
دنیا دلش شڪست براے من و تو آه!
ما دلشڪستهها ڪه دعامان نمی گرفت
بے شڪ اگر ڪه سبزی چشمت نبود عشق
در من هنوز هم سر و سامان نمی گرفت
مهرداد نصرتے
قصه گو ؛ قصه ی من خانه خرابست ننویس ... همه شب منتظرم ؛ دشت سرابست ننویس ...
چه خوش است اینکه دلت ؛ یک شبه یغما برود ...
غصه دار قمرم ؛ دیده پر آبست ننویس ...
سینه در درد و غم و دیده شده چشمه ی خون ...
اشک لغزنده ز لب ؛ رنگ شرابست ننویس ...
شب و روزم شده تار از .غم هجران تو یار ...
حسرت و داغ .فراق است و عذابست ننویس ...
گله مندم که نیاید همه رنجم به حساب ...
غرق در خون شده ام ؛ سینه کبابست ننویس ...
ورق و دفتر و پر کردی و دارم گله ها ...
غربت و بی کسیم ؛ چند کتابست ننویس
ﺑﻤﻮﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮔﻞ ﺗﺸﻨﻪ ، ﺑﺒﯿﻦ ﺩﻝ ﺑﺴﺘﻦ ﺁﺳﻮﻧﻪ ﻭﻟﯽ ﺩﻝ ﮐﻨﺪﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﺜﻪ ﺩﻝ ﮐﻨﺪﻥ ﺍﺯ ﺟﻮﻧﻪ
ﭼﺮﺍﻍ ﮔﺮﯾﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻦ ، ﺷﺐ ﺩﻟﺸﻮﺭﻩ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ
ﮐﻨﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﺐ ﺯﺧﻤﯽ ﺑﻤﻮﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ، ﺑﻤﻮﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ
ﺑﺒﯿﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﻡ
ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻦ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯽ ﺩﻝ ﺑﯽ ﻃﺎﻗﺘﯽ ﺩﺍﺭﻡ
ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﻦ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﻫﺎ ﺩﺍﺩﯼ
ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﻦ ﭼﺮﺍﻏﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﯼ
ﻣﯿﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﻣﻮﻧﺪﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﻡ
ﺗﻦ ﺑﯽ ﺳﺮ ، ﺳﺮ ﺑﯽ ﺗﻦ ، ﻧﮕﻮ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ
ﺍﮔﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻢ ، ﺍﮔﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﯽ ﭘﻮﺳﻢ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ، ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ، ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻢ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
اي رفته كمكم از دل و جان، ناگهان بيا
مثل خدا به ياد ستمديدگان بيا قصد من از حيات، تماشاي چشم توست
اي جان فداي چشم تو؛ با قصد جان بيا چشم حسود كور، سخن با كسي مگو
از من نشان بپرس ولي بينشان بيا ايمان خلق و صبر مرا امتحان مكن
بي آنكه دلبري كني از اين و آن بيا قلب مرا هنوز به يغما نبردهاي
برف غمخوار من به خانهی غمها خوش آمدی با من به جمع مردم تنها خوش آمدی بین جماعتی که مرا سنگ میزنند میبینمت برای تماشا خوش آمدی راه نجات از شب گیسوی دوست نیست ای من، به آخرین شب دنیا خوش آمدی پایان ماجرای من و عشق روشن است ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی با برف پیریام سخنی بیش از این نبود منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی ای عشق ای عزیزترین میهمان عمر دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی! پنج شنبه 6 آبان 1395برچسب:, :: 6:58 :: نويسنده : مهدی
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد کاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد
تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد
مهر با بی مهری و نامهربانی میرسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد
بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟
بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد
کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سرد
بوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد...
ما برای باتو بودن عمر خود را باختیم بد نبود ای دوست گاهی هم تو دل می باختی
من به خاک افتادم اما این جوانمردی نبود
می توانستی نتازی بر من,اما تاختی
می شمارم دانه دانه باران را
در خیابانهای بی تو....
وقتی
آوار می شود ،
جنونی که تازگی ندارد،،
بر سرم ...
خراب تر از این نمی شوم ، این روزها ...
پنج شنبه 6 آبان 1395برچسب:, :: 6:48 :: نويسنده : مهدی
می دانی..؟
آدم های ِ ساده..
ساده هم عاشق می شوند..
ساده صبوری می کنند..
ساده عشق می وَرزَند..
ساده می مانند..
اما سَخت دِل می کنند..
آن وقت که دل ِ می کنند..
جان می دَهند..
آدم های ِ ساده
پنج شنبه 6 آبان 1395برچسب:, :: 6:43 :: نويسنده : مهدی
این هوا را میبینید؟ نه سرد بودنش معلوم است نه گرم بودنش...
آدم میماند لباس های گرمش را از ته کمد بیرون بکشد
یا با همان لباس های تابستانی اش سر کند...
نتیجه ی این بلاتکلیفی هم چیزی جز سرما خوردگی های وحشتناک نیست...
دوست داشتن های ما هم چیزی شده شبیه این حالِ بلاتکلیف هوای پاییزی.
نه درست و حسابی میمانیم
نه مثل آدم از زندگی شان میرویم.
نه عاشقیم نه دوستِ صمیمی،
یک
"بلاتکلیفیم"
یک "دوستِ معمولی"...
حالا نتیجه ی این دوست داشتن های بلاتکلیف چه باشد
خدا میداند...
یک شنبه 2 آبان 1395برچسب:, :: 7:57 :: نويسنده : مهدی
در طلوع عشق می خواهم که مهمانم شوی
تا سحر در خلوتم مهمان دستانم شوی
پا گذاری در شب خالی و تنهای دلم
تا سپیده روشنایی بخش چشمانم شوی
گُر بگیرم در تبت از گرمی آغوش تو
در زمستان چون بهاران باغ و بستانم شوی
می نویسم از دو چشمت تا بدانی عاشقم
دوست دارم امشبی مست وغزلخوانم شوی
خواستم تا که بمانی در کنارم لحظه ای
باز یکبار دگر هم عهد و پیمانم شوی
"آمدی جانم به قربانت"، ولی در هر قدم
دل شکستی کاشکی اینبار درمانم شوی
یک شنبه 2 آبان 1395برچسب:, :: 7:53 :: نويسنده : مهدی
آنکه آمد... خسته آمد... خسته رفت
دفتر دل را نخواند و بسته رفت
دل غمین شد... ماند... در کار خودش
دیدمش... در جاده او... دلبسته رفت
آنکه آمد... با خودش تقدیر داشت
خواب بودم... خواب من... تعبیر داشت
گوشه ی گلدان... گلی روییده بود
آنکه آمد با دلش... تاثیر داشت
او شکایت داشت... او رنجیده بود
از دل ما... او بدی ها دیده بود
هرچه گفتم ملتمس... زین جا نرو
گفت او... این قصه را نشنیده بود
من ندیدم آنکه آمد... خسته رفت
او چه شد... از این بساط بسته رفت؟
من نفهمیدم... چه کردم... خسته شد
خسته از ما آمد و آهسته رفت..
دل من کرده هوس باز ببیند رخ یار
تا که نقشی بکشد ازرخ زیباے نگار
آڹ نگاری که زمانی همه ے جانم بود
همدم و مونس من در همه ایامم بود
آه افسوس به یکباره جدا گشت زمـڹ
بی خبر بار سفر بست برفت اوبی مـڹ
من بماندم قلم وکاغذ و عکسی زنگار
با دوچشمی که شده تر زفراق رخ یار
دوریش سخت اثرکرده ولی بااین حال
روزگارم سپرے شد همه بافکر و خیال
هوسی نیست دگر دردل رنجیده ے مـڹ
رفته از خاطر من خاطره هاے رخ یار
یک شنبه 2 آبان 1395برچسب:, :: 7:43 :: نويسنده : مهدی
آسمانِ شبهاى پاييز
حسابش با همه ى شب ها فرق دارد...
"شب بخير"ها
بغض ميشوند در آسمان...
بوى خاكِ باران خورده ى اولِ صبح
حكايت از همين دارد!
یک شنبه 2 آبان 1395برچسب:, :: 7:41 :: نويسنده : مهدی
با قلم میگویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت،
هردومان حیران بازیهای دورانهای زشت!
شعرهایم را نوشتی،
دستخوش!
اشکهایم را کجا خواهی نوشت؟!
فریدون مشیری
یک شنبه 2 آبان 1395برچسب:, :: 7:23 :: نويسنده : مهدی
چشم رنگ عسلم تار شد ای یار ، بیا
دلم از ساغر می هم شده بیزار ، بیا
نفسا پیر سخن صید خوش آواز تو بود
صید دامت شده بازیچهٔ اغیار ، بیا
تیغ بر جام نگاهم زده دوشینه حکیم
دلربا شیشهٔ چشمم شده بیمار ، بیا
تیر مژگان تو بر دیدهٔ من درمان است
نازنین درد نگاهم شده بسیار ، بیا
چه گرفتار شب و سایه و بیحوصله ام !
پرده بردار از آن حلقهٔ رخسار ، بیا
قلمم در غزل چشم تو ای جان « کویر »
شده دیوانه تر از مرغ گرفتار ، بیا
یک شنبه 2 آبان 1395برچسب:, :: 7:18 :: نويسنده : مهدی
بگذﺭ ﺍﺯ " ﻧﯽ "،
" ﻣﻦ " ﺣﻜﺎﻳﺖ ﻣﻴﻜﻨﻢ ...
ﻭﺯ "ﺟﺪﺍﯾﯽ ﻫﺎ" ﺷﻜﺎﻳﺖ ﻣﻴﻜﻨﻢ ...
ﻧﯽ ﻛﺠﺎ ﺍﻳﻦ ﻧﻜﺘﻪ ﻫﺎ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ؟
ﻧﯽ ﻛﺠﺎ ﺩﺍﻧﺪ، "ﻧﻴﺴﺘﺎﻥ" ﺳﻮﺧﺘﻪ؟
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ "ﻣﻦ"...
ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ "ﺭﺍﻭﻱ" ﻣﻨﻢ ...
ﺭﺍﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﯽ،
ﻫﻢ ﻧﯽ ﻭ ﻫﻢ ﻧﯽ ﺯﻧﻢ ...
ﻧﺸﻨﻮ اﺯ ﻧﻰ، "ﻧﻰ "ﺣﺼﯿﺮﻯ" ﺑﻴﺶ ﻧﻴﺴﺖ ...
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ "ﺩﻝ"...
"ﺩﻝ" ﺣﺮﻳﻢ ﺩﻟﺒﺮﻳﺴﺖ ...
ﻧﻰ ﭼﻮ ﺳﻮﺯﺩ ﺧﺎﻙ ﻭ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮ ﺷﻮﺩ ...
"ﺩﻝ" ﭼﻮﺳﻮﺯﺩ، ﻻﯾﻖ "ﺩﻟﺒﺮ" ﺷﻮد
خدایا من دلم قرصه کسی غیر از تو با من نیست
خیالت از زمین راحت
که حتی روز، روشن نیست
کسی اینجا نمی بینه
که دنیا زیر چشماته
یه عمره یادمون رفته
زمین دار مکافاته
فراموشم شده گاهی
که این پایین چه ها کردم
که روزی باید از اینجا
بازم پیش تو برگردم
خدایا وقت برگشتن
یه کم با من مدارا کن
شنیدم گرم آغوشت
اگه میشه منم جا کن.
پنج شنبه 8 مهر 1395برچسب:, :: 10:47 :: نويسنده : مهدی
شده عشقت به کسی بیشتر از حد باشد هرچه خوبی بکنی با دل تو بد باشد ؟
تو به ایمان برسی اینکه کسی جز او نیست
او بر عکس تو به هرچیز مردد باشد
تو به هر در بزنی تا که به دست آوریش
و جوابش به تو یک عمر فقط رد باشد
بنشینی دو سه تا شعر بگویی که مگر
یکی از این همه ، شعری که بخواهد باشد
همه دلداده ترین فرد تو را بشناسند
او به دلسنگ ترین فرد زبانزد باشد
شده از نم نم باران دلت خیس شوی
دایما مشق تو "آن یار نیامد" باشد؟
چه کنم با دل دیوانه که با این همه باز
سعی دارد که به این عشق مقید باشد
ـــــــــــــــــــ
پنج شنبه 8 مهر 1395برچسب:, :: 10:43 :: نويسنده : مهدی
آخ دوستت دارم ولی اصلاً نمیدانم چرا؟ آه! این بیپاسخی دیوانهتر کرده مرا
آنقَدَر دیوانه ام که حاضرم عاقل شوم
گرچه این دیوانگی از من نخواهد شد جدا
عقل را مأمور کردم پاسخی پیدا کند
گفت معذور است از فهمیدن دیوانه ها
حال این دیوانه را دیوانه میفهمد فقط
عشق جز دیوانهبازی نیست! آن هم بیهوا
من نمیترسم... تو با من دل به دریا میزنی؟
شک نکن دیوانه جان! من میروم ، با من بیا
ای آنکه مرا برده ای از یاد ، کجایی ؟ بیگانه شدی ، دست مریزاد ، کجایی ؟
در دام توأم ، نیست مرا راه گریزی
من عاشق این دام و تو صیّاد ، کجایی ؟
محبوس شدم گوشه ی ویرانه ی عشقت
آوار غمت بر سرم افتاد ، کجایی ؟
آسودگی ام ، زندگی ام ، دار و ندارم
در راه تو دادم همه بر باد ، کجایی ؟
اینجا چه کنم ؟ ازکه بگیرم خبرت را ؟
از دست تو و ناز تو فریاد ، کجایی ؟
دانم که مرا بی خبری می کشد آخر
دیوانه شدم خانه ات آباد ، کجایی ؟
پریناز جهانگیر عصر
دو شنبه 29 شهريور 1395برچسب:, :: 2:36 :: نويسنده : مهدی
نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست
تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من
خودش از گریه ام فهمید مدت هاست ،مدت هاست
به جای دیدن روی تو در خود خیره ایم ای عشق
اگر آه تو در آیینه پیدا نیست عیب از ماست
جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار
اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست
من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل
تحمل می کنم هر چند جانکاه است و جانفرساست
در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی
اگر جایی فاضل نظریبرای مرگ باشد! زندگی زیباست
فاضل نظری
دو شنبه 29 شهريور 1395برچسب:, :: 2:33 :: نويسنده : مهدی
موج میداند ملال عاشق سرخورده را زخم خنجرخورده، حال زخم خنجرخورده را
در امان کی بودهایم از عشق، وقتی بوی خون
باز، وحشی میکند باز ِ کبوتر خورده را
مرگ از روز ازل با عاشقان همکاسه است
تا بلرزاند تنِ هر شام ِ آخر خورده را
خون دلها خوردهام یک عمر و خواهم خورد باز
جام دیگر میدهندش جام دیگر خورده را
دو شنبه 29 شهريور 1395برچسب:, :: 2:29 :: نويسنده : مهدی
شکوه از پروردگار بلبلی کنج قفس با ناله های زار زار
گوئیا دارد هزاران شکوه از پروردگار
آشیانم گوشه ی باغی پر از آلاله بود
وه چه آمد بر سر آلاله های بی شمار
فرصتی شاید نباشد تا دهم شرح فراق
بر سرم یارب چه آمد از زمستان تا بهار
بال پروازم شکست و باغبان دلشاد شد
در عجب هستم که او را با من مسکین چه کار؟
دل به تنگ آمد از این زندان به نام زندگی
بس که نفرت دارم از بازیچه های روزگار
با تمنا زنده بودن خوار میسازد مرا
همنشین گل چرا باید نشیند پیش خار؟
نغمه هایم بوی غم دارد نمیداند کسی
حال و احوال جدا افتاده از دامان یار
گر چه بلبل با غم هجران مدارا میکند
شکوه از چرخ فلک دارد هزاران در هزار
جلیل چرخی(پائیز)
تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟ دلم تنها تو را دارد ، ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط یك لحظه آری ، با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل كند كاری كه باز آرد پشیمانی؟
شنبه 27 شهريور 1395برچسب:, :: 10:38 :: نويسنده : مهدی
مسافر بار سنگینی ز غم بر شانه دارم سالهاست
در میان آب و آتش خانه دارم سالهاست
بنگر احوال مرا آنکس که سنگم میزند
بر سر دیوار ایشان لانه دارم سالهاست
بلبلم یا جغد شب هرگز ندانستم ولی
آشیانی کنج این ویرانه دارم سالهاست
من مسافر بودم از اول در این دیر خراب
در دیار دیگری کاشانه دارم سالهاست
شهنه گر دستم شکست و ساغرم را عیب نیست
خاطرات ماندنی از گوشه ی میخانه دارم سالهاست
گر چه لب را بسته و می را حرامم کرده اند
نقشی از لب بر لب پیمانه دارم سالهاست
گفتمش پائیز را این خش خش دل چیست گفت
شکوه ها از این دل دیوانه دارم سالهاست
جلیل چرخی(پائیز)
عشق!دل دوباره غبار هوس گرفت از من گلایه کرد و تو را دادرس گرفت
دل بازهم بهانۀ رفتن گرفت و باز
تا بال و پر گشود سراغ از قفس گرفت
گفتم به هیچ کس دل خود را نمی دهم
اما دلم برای همان هیـچ کس گرفت
افسردگی ب خسته دلی از زمانه نیست
افسرده آن دلی ست که از همنفس گرفت
لبخند و ریشخند کسی در دلم نماند
هرکس هرآنچه داد به آیینه پس گرفت
...
چهار شنبه 17 شهريور 1395برچسب:, :: 1:11 :: نويسنده : مهدی
در اين دنيا تک و تنها شدم من گياهي در دل صحرا شدم من
چو مجنوني که از مردم گريزد
شتابان در پي ليلا شدم من
چه بي ثمر مي خندم
چه بي اثر مي گريم
به ناکامي چرا رسوا شدم من
چرا عاشق، چرا شيدا شدم من
من آن شيرين اَدا را مي شناسم
من آن زود آشنا را مي شناسم
محبّت بينِ ما کارِ خدا بود
از اينجا من خدا را مي شناسم
چه بي ثمر مي خندم
چه بي اثر مي گريم
به ناکامي چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شيدا شدم من
خوش آن روزي که اين دنيا سر آيد
قيامت با قيامِ محشر آيد
بگيرم دامنِ عدلِ الهي
بپرسم کامِ عاشق کي بر آيد
چه بي ثمر مي خندم
چه بي اثر مي گريم
به ناکامي چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شيدا شدم من
شنبه 13 شهريور 1395برچسب:, :: 23:24 :: نويسنده : مهدی
حاکم کل حق روز ازل كل نِعم را به علی داد
بین حكما حُكمِ حَكَم را به علی داد
معنای یدالله همین است و جز این نیست
كاتب كه خدا بود قلم را به علی داد
میخواست به تصویر كشد قدرت خود را
در معركه شمشیر دو دم را به علی داد
عمّال شیاطین همه ماندند تهیدست
تا احمد محمود علم را به علی داد
یاران ولایت به خدا اهل بهشتند
الله كریم است، كرم را به علی داد
هر مملكتی تابع فرمان امیری است
ایران، دلِ افتاده به غم را به علی داد
از نسل علی یك علی آمد به خراسان
یعنی كه خدا كل عجم را به علی داد
كوچكتر از آن است عجم فخر فروشد
گو حیدریام، یار دلم را به علی داد
سبقت بگرفت اُمّ علی ز اُمّ مسیحا
روزی كه خدا حق قدم را به علی داد
مملوك ببین مالك دین در شب میلاد
تنظیم سند كرد و حرم را به علی داد
بودی همه اشراف عرب طالب زهرا
طه گهر عهد قِدَم را به علی داد
بگذاشت كف فاطمه را بر كف حیدر
با فاطمه شش دنگ ارم را به علی داد
از یُمن همین وصلت فرخنده «كلامی»!
حق زینب آزادهشیم را به علی داد
این چیست که چون دلهره افتاده به جانم حال همه خوب است، من اما نگرانم
در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم
چیزی که میان من و تو نیست غریبی ست
صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم؟!
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم
از سایه سنگین تو من کمترم آیا....؟!
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم
ای عشق...! مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم
فاضل نظری
جمعه 15 مرداد 1395برچسب:, :: 17:5 :: نويسنده : مهدی
حامد عسکری
قیچی رو برداشتی که تقسیم کنی عکسی که یاد گار یک جنونه
هرجوری ور میری بازم نمیشه
دستِ تو دور گردنم می مونه
به دفترم خیلی علاقه داره
شومینه اشتهاش بی حد و مرزه
میندازمش بفهمه دوستت دارم
یه مشت غزل مگه چه قدر می ارزه؟
دارم میرم شبیه برگ زردی
که داره از شاخه جدا می افته
یکی همیشه سرجاش می مونه
یکی نمیدونه کجا می افته
کوچ همین جوری خودش شکنجه اس
بیچاره ای اگه پرت بشکنه
پرم شکسته کاش می شد بمونم
جاده الهی کمرت بشکنه
یک شنبه 3 مرداد 1395برچسب:, :: 18:51 :: نويسنده : مهدی
الهی بی پناهان را پناهی بسوی خسته حالان کن نگاهی
چه کم گردد زسلطان گر نوازد
گدایی را ز رحمت گاه گاهی
مرا شرح پریشانی چه حاجت
که بر حال پریشانم گواهی
الهی تکیه بر لطف تو کردم
که جز لطفت ندارم تکیه گاهـی
|
|||
![]() |