آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان |
شعر
شعر
شنبه 25 فروردين 1397برچسب:, :: 19:53 :: نويسنده : مهدی
بی تو این شهر برایم قفسی دلگیر است شعر هم بی تو به بغضی ابدی زنجیر است
آنچنان می فِشُرد فاصله، راه نفسم که اگر زود، اگر زود بیایی دیر است
رفتنت نقطۀ پایان خوشی هایم بود دلم از هرچه و هر کس که بگویی سیر است
سایه ای مانده ز من بی تو که در آیِنه هم طرح خاکستریاش گنگترین تصویر است
خواب دیدم که برایم غزلی میخواندی دوستم داری و این خوبترین تعبیر است
کاش میبودی و با چشم خودت میدیدی که چگونه نفسم با غم تو درگیر است
تارهای نفسم را به زمان میبافم که تو شاید برسی، حیف که بی تاثیر است...
نشود فاش کسی آنچه میان من وتوست تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من وتوست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید همه جا زمزمه ی عشق نهان من وتوست
این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت گفت وگویی و خیالی ز جهان من وتوست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل هرکجا نامه عشقست نشان من وتوست
سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه ومهر وه ازین آتش روشن که بجان من وتوست شنبه 25 فروردين 1397برچسب:, :: 19:49 :: نويسنده : مهدی
هر لحظه بدون تو نفس، مفت گرانست این حالت بی حوصلگی شاهد آنست
همدم شده ام با در و با سایه ی دیوار این بغض گلوگیر من از فصل خزانست
برگرد که در باغ دو چشم تو بچینم آن راز که بر گوشه ی لبهات نهانست
در عمر من در به در عاصی مجنون هر سوی بیابان جنون از تو نشانست
هرشب من وآغوش تو و خواب سحرگاه آغوش تو آرام ترین جای جهان است
هرشب من وتعبیر همان خواب شب پیش یک لحظه بدون تو نفس، مفت گرانست
دیوانگی و عشق و جنون و همه با هم گرد آمده در این دل و بر روی زبانست
من یاد توام لحظه به لحظه همه عمرم این سوز عیان را چه نیازی به بیانست شنبه 25 فروردين 1397برچسب:, :: 19:45 :: نويسنده : مهدی
تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند
چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟!
بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ما تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماند
برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست برای اهل دریا شوق بارانی نمی ماند
همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری برای غصه خوردن نیز دندانی نمی ماند
اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم! برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند…
اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت به ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماند
بخوان از چشم های لال من، امروز شعرم را که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی ماند… دردی است درین دلم نهانی کان درد مرا دوا تو دانی تو مرهم درد بیدلانی دانم که مرا چنین نمانی من بندهی بی کس ضعیفم تو یار کسان بی کسانی گر مورچهای در تو کوبد آنی تو که ضایعش نمانی از من گنه آید و من اینم وز تو کرم آید و تو آنی یارب به در که باز گردم گر تو ز در خودم برانی از خواندن و راندنم چه باک است خواه این کن و خواه آن تو دانی گویم «ارنی» و زار گریم ترسم ز جواب «لن ترانی» پیری بشنید و جان به حق داد عطار سخن مگو که جانی
جمعه 25 اسفند 1396برچسب:, :: 9:32 :: نويسنده : مهدی
دل تنگم و دلتنگ نبودى كه بدانى چه كشيدم عاشق نشدى ، لنگ نبودى كه بدانى چه كشيدم
كو قطره اشكى كه به پاى تو بريزم كه بمانى ؟ بى اسلحه در جنگ نبودى كه بدانى چه كشيدم
تو آن بت مغرور پيمبر شكنى داغ نديدى دل بسته به يك سنگ نبودى كه بدانى چه كشيدم
تو تابلوى حاصل دستان هنرمند خدايى نقاشى بى رنگ نبودى كه بدانى چه كشيدم
گشتم همه جا را پى چشمان پر از شوق تو اما فرسنگ به فرسنگ نبودى كه بدانى چه كشيدم سید_تقی_سیدی
یک شنبه 20 اسفند 1396برچسب:, :: 23:53 :: نويسنده : مهدی
چشم من، چشم تو را دید ولی دیده نشد پنج شنبه 17 اسفند 1396برچسب:, :: 8:29 :: نويسنده : مهدی
خدا را پرست و پدر را ستای
ولی جان به قربان مادر نمای
بهشت زیر پای مادران نیست بهشت خود مادرانند ،روز مادر و به مادر خودمو همه مادرای عفیف این سرزمین تبریک میگم
دلم برات تنگ شده بی معرفت
تو نیستیو گریه شده یه عادت
دلم برات تنگ شده خیلی زیاد
دلم بجز تو هیچکسو نمیخواد
اینقده گریه کردم این شبارو
قسم دادم خدارو به خدارو
چه غصه ها که از غم تو خوردم
عطر تورو خونه به خونه بردم
من به تو دل دادمو دل سپردم
نبودیو ندیدی بی تو. . . . . مردم تو فتوشاپ یه بحثی هست به اسم رویایی کردن تصاویر ،برای اینکار با یه سری افکتها و تکنیکها یه عکس خیلی معمولی ،تبدیل به یه عکس رویایی میشه یه عکس ،زیباتر از اون چیزی که هست ،تو زندگی واقعی یه چیزی هست که دوست آدم و صمیمی تر رفیق تر یاورتر نشون میده ،تو زندگی زناشویی ،یه چیزی هست که باعث میشه همسر زیباتر به نظر برسه ،حرکاتش بهترین حرکت ،کارهای معمولی ظریفتر و زیباتر برسه مثلا آشپزی کردن همسر زیباترین و ظریفترین روش آشپزی به نظر برسه ، این چیزی که درموردش حرف میزنم اون چیزیه که تو رابطه دو نفر ،خندها رو زیباتر میکنه دلارو گرمتر میکنه زندگی رو شیرینتر میکنه همه چیزو رویایی تر میکنه ،این چیز همون چیزیه که تو وجود فرشته های روی زمین یعنی مادرا از روز ازل وجود داشته ، آرام ، عمیق و همیشگی ،اون دوست داشتنه ،روز ولنتاین یا روز سپندارمزگان ،فرقی نمیکنه امیدوارم همه زندگیتون روز عشق باشه ،یه عشق پاک ،یه عشق عمیق ، یه عشق واقعی ،یه عشق ابدی زما دو خاطره ی بی دوام می ماند زمی نه حال که دردی به جام می ماند چه سال ها که زمین بی من و تو خواهد گشت که صید می رمد از دام و دام می ماند! از این تردد دایم- که در نظرجاری- کدام منظره ی مستدام می ماند؟ خطوط منکسری با شتاب می گذرند بر این صحیفه-که گفت؟-از تو نام می ماند چه سایه وار سواران در آستان غروب.. چه نقشی؟ از که؟ در این ازدحام می ماند؟ چه باغ ها به گذر ها -پرازشکوفه ی سیب- چه عطر ها که تورا در مشام می ماند ستاره ها و سحر هاوصخره ها وسفر... چه خوب! زینهمه بر جا کدام می ماند مسافران زعطش دسته دسته میمیر ند و چشمه ی حیوان در ظلام می ماند...
اگر خطا نکنم، عطر، عطر یار من است کدام دسته گل امروز بر مزار من است گلی که آمده بر خاک من نمی داند هزار غنچه ی خشکیده در کنار من است گل محمدی من، مپرس حال مرا... به غم دچار چنانم که غم دچار من است تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکد خود این خلاصه ی غم های روزگار من است بگیر دست مرا تا ز خاک برخیزم اگر چه سوخته ام، نوبت بهار من است
پنج شنبه 19 بهمن 1396برچسب:, :: 10:5 :: نويسنده : مهدی
بسیار سالها گذشت تا بفهمم, آن که در خیابان می گرید از آن که در گورستان می گرید, بسیار غمگین تر است!
سالها گذشت من از خیابان های بسیار و گورستان های بسیاری گذشتم تا فهمیدم, آن که حتی در خلوت خانه خویش نمی تواند بگرید, از همه اندوهناک تر است...!
پنج شنبه 19 بهمن 1396برچسب:, :: 10:2 :: نويسنده : مهدی
نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم؟ ز چشم دوستان دور یا نزدیک...
یا رب! مباد کز پا جانان من بیفتد! درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد
من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوست درد آن بوَد که از پا درمان من بیفتد
یک عمر گریه کردم ای آسمان روا نیست دردانهام ز چشم گریان من بیفتد
ماهم به انتقام ظلمی که کرده با من ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد
از گوهر مرادم چشم امید بسته است این اشک نیست کاندر دامان من بیفتد
من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان گردون کجا به فکر سامان من بیفتد
خواهد شد از ندامت دیوانه، شهریارا گر آن پری به دستش دیوانِ من بیفتد
سه شنبه 10 بهمن 1396برچسب:, :: 7:4 :: نويسنده : مهدی
هرگز مرا به چارهی دل دسترس نبود بيچارهتر ز من به جهان هيچكس نبود
آندم كه درد هجرِ توام ساخت ناتوان دردا كه بر هلاک خودم دسترس نبود
خنجر كشيده بر سر من آمدی؛ مگر بهر هلاک من، غم هجر تو بس نبود؟!
دامان لطف، بر سر هر خَس كِشی چو گل خواریكشِ فراق تو كمتر ز خس نبود
هرگز نرفت عاشق حيران ز پيش تو كز حسرت تو، ديدهی او باز پس نبود
ويرانهی تو نيست "بنايی"! مقام يار هرگز همای سِدره، مقيم قفس نبود... ــــــــــــــــ سه شنبه 10 بهمن 1396برچسب:, :: 7:1 :: نويسنده : مهدی
ما را چو روزگار فراموش کردهای یارا! شکایت از تو کنم یا ز روزگار؟
گر آرزوی روی تو جرمیست، درگذر ور انتظار وصل تو خونیست، درگذار
ظاهری خاڪستری با فڪر های رنگی ام جمعه را هم دوست دارم عاشق دلتنگی ام؛
دیگران دل سنگ پندارند اما راستش: در دلم دل سنگ یاری هست اگر دلسنگی ام...!
شادی اگر اینگونه، بسوزان جگرم را اصلاً بشِکن کنج قفس بال و پرم را
صد بار پریشانی من دیدی و صد حیف یکبار نشد تا که بگیری خبرم را
یک عمر برای تو غزل گفتم و گفتم افسوس نخواندیّ و ندیدی هنرم را
در سینه بسی پیرم و فرسوده و بیجان در چهره مبین چهرهی همچون پسرم را
وقتی که تو در خاطر من حک شدی، آخر فرقی نکند روی تو بندم نظرم را
فردا اگر ای دوست! قرار است نباشی یا رب! کمکم کن که نبینم سحرم را... شنبه 7 بهمن 1396برچسب:شعر عربی 'اشعار خارجی, :: 11:8 :: نويسنده : مهدی
گواهی میدهم به گنجشکهایی که از چشمهای تو تا قلب من پرواز میکنند گواهی میدهم که من یکبار عاشقت شدم و هنوز هم...
غاده السمان شنبه 7 بهمن 1396برچسب:, :: 11:4 :: نويسنده : مهدی
گفته بودم شادمانم؟ بشنو و باور مکن! گاه میلغزد زبانم، بشنو و باور مکن!
گفتی آیا در توانت هست از من بگذری؟ گفتم آری میتوانم ... بشنو و باور مکن!
عشق اگر افسانه میسازد که در زندان دل چند روزی میهمانم، بشنو و باور مکن!
در جواب نامهی فرهاد اگر شیرین نوشت: "با همه نامهربانم"، بشنو و باور مکن!
گاه اگر در پاسخ احوالپرسیهای تو گفته بودم شادمانم، ...بشنو و باور مکن! جمعه 6 بهمن 1396برچسب:, :: 11:5 :: نويسنده : مهدی
ﺷﻌﺮ ﻋﻠﯽ ﺍﮐﺒﺮ ﻟﻄﯿﻔﯿﺎﻥ ، ﻭﯾﮋﻩ ﺍﻣﺎﻡ ﺯﻣﺎﻥ ( ﻋﺞ )
ﺍﯾﻦ ﻫﻔﺘﻪ ﻫﻢ ﮔﺬﺷﺖ ﺗﻮ ﺍﻣﺎ ﻧﯿﺎﻣﺪﯼ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺯﻫﺮﺍ ﻧﯿﺎﻣﺪﯼ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﻫﺎ ﺍﯼ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﯿﺎﻣﺪﯼ ﺻﺒﺤﯽ ﮐﻨﺎﺭ ﺟﺎﺩﻩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﺪﯾﻢ ﺍﻣﺎ ﻏﺮﻭﺏ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺁﻗﺎ ﻧﯿﺎﻣﺪﯼ ﺍﺯ ﻧﺎﺯ ﭼﺸﻢﻫﺎﯼ ﺗﻮ ﺍﺻﻼ ﺑﻌﯿﺪ ﻧﯿﺴﺖ ﺷﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﯼ ﮔﺬﺭ ﻣﺎ ﻧﯿﺎﻣﺪﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ ﭼﻪ ﺧﺎﮐﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﮐﻨﯿﻢ ﺁﻗﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﮔﺮ ﺯﺩ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﻧﯿﺎﻣﺪﯼ ﻓﺮﺻﺖ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﭘﺎﮐﯿﺰﻩ ﺗﺮ ﺷﻮﯾﻢ ﺗﺎ ﺭﻭﺑﺮﻭﯾﻤﺎﻥ ﻧﺸﺪﯼ ﺗﺎ ﻧﯿﺎﻣﺪﯼ ﯾﺎﺑﻦ ﺍﻟﺤﺴﻦ ﺑﯿﺎﯼ ﻗﻨﻮﺗﻢ ﻭﻇﯿﻔﻪ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﻣﺎ ﭼﻪ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﯼ ﯾﺎ ﻧﯿﺎﻣﺪﯼ جمعه 6 بهمن 1396برچسب:, :: 11:2 :: نويسنده : مهدی
سید مجتبی شجاع
دیده در حسرت دیدار شما مانده هنوز و به امید نگاهت دل ما مانده هنوز
بوسه یک روز به خاک قدمت خواهم زد لب به امید همان بوسه به پا مانده هنوز
فقرا پیش کریمان که معطل نشوند منتظر بر سر راه تو جدا مانده هنوز
در نبودت ز دلم صدق و صفا کم کم رفت مهرت اما به دلم شکر خدا مانده هنوز
میشود دیدن روی تو نصیبم یا نه؟ دل من بین همین خوف و رجا مانده هنوز
هر چه که خواستهام دادهای اما آقا با شما یک سفر کرب و بلا مانده هنوز
ای امید همه دلهای شکسته برگرد دختری در عقب قافله جا مانده هنوز
به همان نالهی بین در و دیوار قسم مادرت چشم به راهت به خدا مانده هنوز خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید
خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد
باز هم نصفه شب و تاب و تبی تکراری
دلبرم! دخترِ مهتاب! تو هم بیداری؟
گل شب بوی غزل ریز! مزاحم نشوم!
وقت داری کمی از روی غمم برداری؟؟
چهار شنبه 27 دی 1396برچسب:, :: 20:22 :: نويسنده : مهدی
(( امـیـد بـه خـدا ))
شنیدستم کـه شـهـبـازی کهـنسال کـبـوتـربـچـه ای راکـرد دنـبـال
زبـیـم جـان کـبـوتـرکـردپـرواز به هرسوتاخت تازان ازپی اش باز
بـه دشت وکـوه وصـحرابودپـرّان زچـنـگ بـازشـایـددربـردجــان
اجل رادیدوشست اززندگی دست درختی درنـظـربگرفت وبـنشـست
نشست وســربـه زیـرپـرفـروبــرد که کی چنگال بازش می کند خرد
نظرکـردآن نگون اقـبـال بـرزیـر کـه صیّادی کمان بـرکف به زه تیر
کـمـان بـرکف نموده قصدجانش هـدف بـگـرفـتـه وکـرده نـشـانش
بـه زیــرپـای صـیّـادوبـه سـربـاز نـه بنشستن صـلاح است و نـه پرواز
بـه کـلّـی رشـتـه ی امّیدبگسست درآن دم دل بـه امّـیـدخـدا بست
چـوامّیدش بـه حق بودآن کبوتر نـجـات ازمـرگ دادش حـیّ داور
بـزدمـاری بـه شست پـای صـیّاد قـضـا بـربـازخـوردآن تـیـروافـتاد
بـه خـاک افتادهــم صیّادوهم باز کـبـوتـرشـاد وخـنـدان کـردپرواز
« زنده یاد: پروین اعتصامی»
ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﻋﻤﺮ ﺩﻣﯽ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﻦ ﺷﺎﺩ ﻧﺒﻮﺩ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻬﺮ ﻣﻦ ﺁﺑﺎﻥ ﻣﻨﺴﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎ ﺑﺮ ﻟﺐ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ ﻭ ﮐﺲ ﺁﮔﺎﻩ ﻧﺸﺪ ﺯﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺩ ﺧﻤﻮﺷﺎﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺟﺎﻥ ﻣﻨﺴﺖ ﺑﻪ ﺑﻬﺎﺭﻡ ﻧﺮﺳﯿﺪﯼ ﺑﻪ ﺧﺰﺍﻧﻢ ﺑﻨﮕﺮ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﻮﯾﻢ ﺍﺛﺮ ﺍﺯ ﺑﺮﻑ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ ﻣﻨﺴﺖ ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺣﻖ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻗﺎﻓﻠﻪ ﯼ ﻋﻤﺮ ﮔﺬﺷﺖ ﻧﺎﻟﻪ ﺍﻡ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﯼ ﺭﻭﺡ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﻣﻨﺴﺖ ﮔﺮ ﺑﻪ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﯼ ﺗﻮﺣﯿﺪ ﺭﺳﻢ ﺟﺎﻭﯾﺪﻡ ﻭﺭﻧﻪ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﯼ ﻣﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻣﻨﺴﺖ ﺩﺭ ﺑﺮ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﯽ ﺩﻡ ﺯﺩﻡ ﺍﺯ ﺭﺗﺒﺖ ﻋﻘﻞ ﮔﻔﺖ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻃﻔﻞ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ ﻣﻨﺴﺖ چهار شنبه 27 دی 1396برچسب:ملاصدرا 'عاشقانه 'خداوند, :: 20:11 :: نويسنده : مهدی
سخنانی از ملاصدرا برگرفته از كتاب "مردي در تبعيد ابدی"
اي برادر! خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان. اما به قدر فهم تو كوچك ميشود.
و به قدر نياز تو فرود مي آيد، و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود، و
به قدر ايمان تو كارگشا ميشود، و به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك ميشود، و به قدر دل اميدواران گرم ميشود. پــدر ميشود يتيمان را و مادر. برادر ميشود محتاجان برادري را. همسر ميشود بي همسر ماندگان را. طفل ميشود عقيمان را. اميد ميشود نا اميدان را. راه ميشود گمگشتگان را. نور ميشود در تاريكي ماندگان را. شمشير ميشود رزمندگان را. عصا ميشود پيران را. عشق ميشود محتاجان ِ به عشق را.
خداوند همه چيز ميشود همه كس را به شرط اعتقاد، به شرط پاكي دل،
به شرط طهارت روح، به شرط پرهيز از معامله با ابليس.
اي مسلمانان! اي پيروان ِ آقاي ما علي! بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا ! و مغز هايتان را از هر انديشه خلاف. و زبان هايتان را از هر گفتار ِناپاك. و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار. و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها، ناراستي ها و نامردمي ها! چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفره شما، با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند و بر بند تاب، با كودكانتان تاب ميخورد، و در دكان شما كفه هاي ترازويتان را ميزان ميكند و در كوچه هاي خلوت شب با شما آواز ميخواند. مگر از زندگي چه ميخواهيد. كه در خدايي خدا يافت نميشود، كه به شيطان پناه ميبريد؟ كه در عشق يافت نميشود كه به نفرت پناه ميبريد؟ كه در سلامت يافت نميشود كه به خلاف پناه ميبريد؟ اي برادر ها! خواهر ها!قلب هايتان را از حقارت كينه تهي كنيد. و با عظمت عشق پر كنيد. زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا مي پرد و دور و بي اعتنا به حقيران ِ در روح. و كينه چون لاشخور و كركس است. كوتاه مي پرد و سنگين و جز مردار به هيچ چيز نمي انديشد.
چهار شنبه 27 دی 1396برچسب:, :: 20:1 :: نويسنده : مهدی
تا ذره ای ز درد خودم را نشان دهم
بگذار در جدا شدن از یار جان دهم
همچون نسیم میگذرد تا به رفتنش
چون بوته زار دست برایش تکان دهم
دل برده از من آنکه زمن دل بریده است
دیگر در این قمار نباید زیان دهم
یعقوب صبر داشت و دوری کشیده بود
چون نیستم صبور چرا امتحان دهم
یوسف فروختن به زر ناب هم خطا است
نفرین اگر تو را به تمام جهان دهم چهار شنبه 27 دی 1396برچسب:, :: 9:3 :: نويسنده : مهدی
يك روز بيا تا كه بگويم گله ام را شنبه 23 دی 1396برچسب:, :: 8:44 :: نويسنده : مهدی
خواهشـــی بـر لـب من هست ولـی تکـراری چهار شنبه 13 دی 1396برچسب:, :: 20:33 :: نويسنده : مهدی
چهار شنبه 13 دی 1396برچسب:عاشقانه' عشق'مژگان عباسلو, :: 20:13 :: نويسنده : مهدی
خون به دلم کرد و کناری گذاشت چهار شنبه 29 آذر 1396برچسب:شعر آذرماه ،شعر پاییز, :: 7:19 :: نويسنده : مهدی
آذر یادش رفته که پاییز است ! نمیبارد .. فقط یخ میزند ! به گمانم کسی به طرز فجیعی تنهایش گذاشته وگرنه اینگونه ماتش نمیبرد چهار شنبه 22 آذر 1396برچسب:, :: 7:52 :: نويسنده : مهدی
ﺷﻪﺵ ﺩﻩﺭ ﻓﻪﺩﺍێ ﺳﻪﺭﺩ ﺋﻪﮔﻪﺭ ﻡ ﻟﻪێﻮﺍ ﻛﻪﻻﻭﻩ ﮔﻪﺭﺩﻡ ﺗﻪﻧﻴﺎ ﻛﻪﻻﻭﻩ ﺯﺍﻧێ ﻫﺎڵ ﻭ ﻫﻪﻭﺍڵ ﺩﻩﺭﺩﻡ ﻫﻪﺭ ﺷﻪﻭ ﻟﻪ ﻧﺎﻭ ﻛﻪﻻﻭﻩﻳﻞ ﺗێﺪﻥ ﺩﻩﻧﮓ ﻧﻪﺯﺍﺭێﮓ ﻡ ﻛﻮﻭﻝ ﺑﻪﺭ ﭘﻪﺷێﻮﯼ ﻫﻪﺭﭼێ ﻫﻪﻧﺎﺱ ﺳﻪﺭﺩﻡ ﺑﻪﻭﺭﻩﻭ ﺧﻪێﺎڵ ﭼﻴﻴﻨﺪ ﺷﻪﺵ ﺩﻩﺭ ﻟﻪﻟﻴﻢ ﺑﻪﺳﺎﻳﻪ ﺗﺎ ﺗﺎﺱ ﺗڕ ﺋﻪڕﺍﻡ ﺑﺎﻯ ﺗﺎﺅﺳﻪ ﺗﻪﺧﺘﻪ ﻧﻪﺭﺩﻡ ﺧﻮﻟێﮓ ﺧﻮﻩﺩ ﺧﻴﺴﻴﺪﻥ ﻗﻪﻣﭽﺎﻥ ﺋﻴﻤﻪ ﺷێﻮﺍﻥ ﺗﺎ ﺭﻭﻭﮊێﮓ ﺕ ﺑﺎﻳﺪﻥ ﻟﻪﻭ ﺷﻮﻭﻥ ﺧﻮﻭڵﻪ ﮔﻪﺭﺩﻡ ﻛﻪﻻﻭﻩ ﺷﻮﻭﻥ ﻗﺴﻴﻪێ ﺭﻭﻭﮊ ﻭ ﺷﻪﻭﻩﻳﻞ ﺋﻴﻤﻪﺱ ﻓﻪﺩﺍێ ﺳﻪﺭﺩ ﺋﻪﮔﻪﺭ ﻡ ﻟﻪێﻮﺍ ﻛﻪﻻﻭﻩ ﮔﻪﺭﺩﻡ چهار شنبه 22 آذر 1396برچسب:باوه یال ' غلامرضا خان, :: 7:48 :: نويسنده : مهدی
ﻏﻼﻣﺮﺿﺎ ﻓﺮﺯﻧﺪﯼ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺣﻤﺪ ﺧﺎﻥ ﻧﺎﻡ ، ﮐﻪ ﺩﺭ ﻋﻨﻔﻮﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺭﺧﺖ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﺩ ﻭ ﺩﺍﻍ ﮔﺮﺍﻧﯽ ﺑﺮ ﺩﻝ ﭘﺪﺭ ﻧﺎﺯﮎ ﻃﺒﻊ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ ، ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺮﻭ ﯼ ﭘﺪﺭ ﺩﺳﺖ ﺩﺭ ﺍﻧﺒﺎﻥ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻣﯽ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺑﺮ ﺗﺎﺭﻫﺎﯼ ﺭﻗﺼﺎﻥ ﺷﻌﺮ ﭼﮑﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺩﺭﺩ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﺩ ﻭ ﻣﯽ ﺳﺮﺍﯾﺪ ﮐﻪ ﺁﻧﭽﻨﺎﻥ ﺍﻧﺪﻭﻫﻨﺎﮎ ﻭ ﻏﻢ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﻮﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﻪ ﯼ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ مناطق کرد نشین ﻋﺰﯾﺰﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺳﺮﻭﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺯﺑﺎﻥ کردی ﺁﺷﻨﺎ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺁﻭﺍﯼ ﺍﻧﺪﻭﻫﻨﺎﮎ ، ﻣﻮﺭ ، ﻫﻤﺪﻡ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻋﻈﻤﺖ ﻭ ﺷﮑﻮﻩ ﻭ ﺍﻧﺪﻭﻫﻨﺎﮐﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻭﺩﻩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﯾﺎﺑﺪ .
برای دیدن شعر به ادامه مطلب مراجعه کنید ادامه مطلب ... چهار شنبه 22 آذر 1396برچسب:, :: 7:42 :: نويسنده : مهدی
ﭘﺎﯼ ﺳﺮﻭﯼ ، ﺟﻮﯾﺒﺎﺭﯼ ﺯﺍﺭﯼ ﺍﺯ ﺣﺪ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻫﺎﯼ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﺩﺭ ﭘﺎﯼ ﺗﻮ ﺍﻡ ، ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ... چهار شنبه 22 آذر 1396برچسب:شعر زمستان عاشقانه, :: 7:36 :: نويسنده : مهدی
زمستان است هوا سرد و کلاغِ پیر روی شاخه میخواند هجوم بادها و سوز دی ماه است ... زمین آبستنِ دردی عظیم از جنس دلتنگی ست و دیگر هیچ برگی روی شاخِ خشکِ بیدِ باغِ همسایه نمی رقصد و از عطر خزان و برگهای سرخ و خوشرنگش نشانی نیست ...
صدای زوزه ی باد است که میپیچد درون کوچه ای بن بست و فریاد درختانی که شلاق زمستانی تن عریانشان را مینوازد گاه گاهی ...
زمستان است و لب های ترک خورده و احساسی که در شبهای بی فانوس یخ بسته ...
و من اینجا میان این هجوم فصل دلتنگی درون کلبه ای از جنس تنهایی
که دیوارش فریبِ پیچکِ همسایه را خورده و درهایی که با زنجیر پیوسته و فرشی از گل حسرت و گلدانی که بی لبخند خشکیده
فقط با ذره ای از هیزمِ یادت که آتش میکند برپا دلم گرم است ...
و با یک جرعه از نامت تهِ لیوانِ دلتنگی سرم داغ است ...
و بیرون از من و یادت زمین سرد است و سرمای زمستان است |
|||
![]() |