درباره وبلاگ
آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان سرگرمی و آدرس a-sheghane.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 9
بازدید دیروز : 677
بازدید هفته : 748
بازدید ماه : 726
بازدید کل : 143041
تعداد مطالب : 688
تعداد نظرات : 3
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


شعر
شعر
پنج شنبه 17 آذر 1401برچسب:, :: 20:4 ::  نويسنده : مهدی        

صدف چشم من از داغ تو گوهر بارست
چه کنم؟! کار علی بی تو به عالم، زارست!

اشتیاق تو مرا می‏کشد از خانه برون
ور نه از خانه برون آمدنم، دشوارست!

موقع آمد و شد، فاطمه جان! می‏بینم
دیده‏ی زینب تو مات در و دیوارست!

به گواهی شب و، زمزمه‏ی مرغ سحر
اهل یثرب همه خوابند و، علی بیدارست

روز در خانه، پرستار حسین و حسنم
کمکم کن! که نگهداری شان دشوارست!

یاد آن روز که با زینب تو می‏گفتم:
دخترم! گریه مکن! مادرتان بیمارست!

چاه داند که به من، عمر چه ِسان می‏گذرد
قصه، کوتاه کنم ور نه سخن بسیارست

بشنو از شاعر (ژولیده)، تو راز دل من
صدف چشم من از داغ تو، گوهر بارست
ژولیده نیشابوری



پنج شنبه 26 اسفند 1400برچسب:, :: 19:31 ::  نويسنده : مهدی        

ای عاشقان ، ای عاشقان ، جان می ‌رسد ، جان می ‌رسد
مهری درخشان می‌ دمد ، ماهی فروزان می ‌رسد

آید نوای کاروان ، بر گوش جهان کان دل ستان
تا دل ستاند زین و آن ، اینک شتابان می ‌رسد

رخسار ماهش را ببین ، زلف سیاهش را ببین
برق نگاهش را ببین ، یوسف به کنعان می ‌رسد

ساقی ببخشا جام را ، از باده پر کن کام را
گو باز این پیغام را ، پیمانه گردان می ‌رسد

رونق فزای باغ‌ ها ، لطف  و صفای راغ ‌ها
بر قلب عاشق ، داغ‌ ها ، زیبا گلستان می ‌رسد

بر درگهش کن بندگی ، خواهی اگر پایندگی
کان رهنمای زندگی ، و آن مهد عرفان می ‌رسد

مهر سحر ، ماه صفا ، بحر گهر ، گنج وفا
آیینه یزدانما ، خورشید ایمان می ‌رسد

یار موافق می ‌رسد ، دلدار صادق می ‌رسد
قرآن ناطق می ‌رسد ، محبوب یزدان می ‌رسد

کاخ وفا ، قائم از او ، مهر و صفا دائم از او
غرق طرب ? صائم ? از او ، جان می ‌رسد جان می ‌رسد



جمعه 20 اسفند 1400برچسب:, :: 18:20 ::  نويسنده : مهدی        

 

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

 

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد

سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

 

میل آن دانه خالم نظری بیش نبود

چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

 

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن

بامدادت که نبینم طمع شامم نیست

 

چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم

به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست

 

نازنینا مکن آن جور که کافر نکند

ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

 

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف

من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

 

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم

بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

 

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت

خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

 

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی

به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

 

سعدیا نامتناسب حیوانی باشد

هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست



دو شنبه 25 بهمن 1400برچسب:, :: 18:50 ::  نويسنده : مهدی        



دو شنبه 25 بهمن 1400برچسب:, :: 18:48 ::  نويسنده : مهدی        

خدا در کعبه مهمان دارد امشب 
حرم در سینه قرآن دارد امشب

زمین خورشیدِ تابان دارد امشب 
محمد یک جهان جان دارد امشب

درون بیت جانان دارد امشب 
فلک اسرار پنهان دارد امشب

نوشته بر در و دیوار کعبه 
که امشب بخت گشته یار کعبه

الا عیدت مبارک باد کعبه 
خدا امشب امامت داد کعبه

علی در تو قدم بنهاد کعبه 
تولد یافت عدل و داد کعبه

مبارک باد این میلاد کعبه 
چه شوری در وجود افتاد کعبه

بتان هم با علی گفتند امشب 
سخن ها با علی گفتند امشب

خداوند حرم را مظهر است این 
محمد را چو جان در پیکر است این

تمام هستی پیغمبر است این 
زمین و آسمان را محور است این

یم و طوفان و موج و لنگراست این 
چگویم حیدر است این حیدر است این

تمام افتخار کعبه این است 
خدا گفته امیر المؤمنین است

مه برج اسد امشب اسد زاد 
اسد، آری اسد، بنت اسد زاد

ازل را جلوه ی حسن ابد زاد 
جمال قل هو الله احد زاد

بگو مرآت الله الصمد زاد 
خدارا چشم وگوش و وجه و ید زاد

رخ صاحب حرم تا شد هویدا 
حرم گمگشته اش را کرد پیدا

جهان یک سایه از دیوار مولاست 
زمان هم مست و هم هشیار مولاست

فضا لبریز از انوار مولاست 
حرم محو گل رخسار مولاست

خدا در کعبه مهماندار مولاست 
محمد عاشق دیدار مولاست



پنج شنبه 28 مرداد 1400برچسب:, :: 12:29 ::  نويسنده : مهدی        

مُردم از دلواپسی بسکه پریشان خاطرم
سایه ات تا برسرم باشد خدا را شاکرم
دیگر از امروز یک لحظه مشو از من جدا
تو شبیه کعبه باش و من شبیه زائرم
در نماز شب دعا کردم نبینم داغ تو
تو سلامت باشی اما من بمیرم حاضرم
تو به فکر حنجرت باش و غم من را مخور
دختر زهرایم و در حفظ معجر ماهرم
دست خود روی سرم بگذار و یا ستار گو
بوی خاک چادر مادر گرفته چادرم
ناز کم کن ای نگار نازنینم یاحسین
ترس من این است داغت را ببینم یا حسین

 

تاسوعا و عاشورتی حسینی بر عذاران آن حضرت تسلیت باد


چهار شنبه 30 تير 1400برچسب:, :: 22:35 ::  نويسنده : مهدی        

این اشکِ چشمِ مرثیه‌بارانِ ابرهاست

باران، چکیده‌ی غم پنهان ابرهاست

 

این ناگهان شکستن بغض گلوی رعد

برقی از آتشی است که در جان ابرهاست

 

بر تنگدل تمام جهان تنگ می‌شود

سرتاسر آسمان، همه زندان ابرهاست

 

هرکآسمان‌تر است، غمش بی‌کران‌تر است

دریا، گواه اشک فراوان ابرهاست

 

ای زیستن! مساوی خود را گریستن

این اشک‌ها به پای تو تاوان ابرهاست

 

درد آن زمان که هستی بربادرفته است

جز گریه چیست آنچه که درمان ابرهاست؟

 

گاهی سیاه و غمزده، گاهی سپید و شاد

حالم شبیه حال پریشان ابرهاست

 

این خود شروعِ راهِ به دریا رسیدن است

باران گمان مدار که پایان ابرهاست...



چهار شنبه 5 خرداد 1400برچسب:, :: 1:30 ::  نويسنده : مهدی        

يه تاريخاي خاصي تو زندگي ما ادما وجود داره که هر چقدرم دنيا با کاراش مشغولمون کرده باشه محاله فراموششون کنيم

…. مثل امروز ….
تولدت مبارک



چهار شنبه 5 خرداد 1400برچسب:, :: 1:25 ::  نويسنده : مهدی        

ای رفته کم کم از دل و جان! ناگهان بیا
مثل خدا به یاد ستمدیدگان بیا

قصد من از حیات، تماشای چشم توست
از چشم زخم بدنظران در امان بیا

جام شراب نیست که در کف گرفته است
خون می خورد ز دست غمت ارغوان بیا

ای لحظه ای که در سر هر شاخه فکر توست
ای نوبهار تا به ابد جاودان بیا

این صید را به معجزه‌ی عشق زنده کن
عیسای من به دیدن این نیمه جان بیا

یک عمر آمدم به در خانه ات، تو نیز
یکدم به خانه‌ی من بی خانمان بیا

فاضل_نظری



چهار شنبه 5 خرداد 1400برچسب:, :: 1:19 ::  نويسنده : مهدی        

شب آن شب که عشق پر میزد میان کوچه بازارم

تــو را در کوچه میدیدم که پا در کوچه بگذارم

به یادم هست باران شد تــو این را هم نفهمیدی

من آرام رفتم تا برایت چتر بردارم

تــو می لرزیدی و دستم، چه عاجز میشدم وقتی

تــو را میخاست بنویسد بروی صفحه، خودکارم

میان خویش گم بودی میان عشق و دلتنگی

گمانم صبح فهمیدی که من آن سوی دیوارم

هوا تاریک تر میشد تــو زیر ماه میخواندی

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

چه شد در من؟! نمیدانم فقط دیدم پریشانم

فقط یک لحظه فهمیدم که خیلی دوستت دارم

از آن پس هرشب این کوچه طنین عشق را دارد

تــو آن سو شعر میخوانی من این سو از تــو سرشارم

سحر از راه میآید تــو در خورشید می گنجی

و من هرروز مجبورم زمان را بی تــو بشمارم

شبانگاهان که برگردی به سویت باز میگردم

اگر چه گفته ام هرشب که این هست آخرین بارم

نجمه زارع