آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان |
شعر
شعر
جامی شکسته دیدم در بزم می فروشی....
گفتم بدین شکسته
چون باده میفروشی؟...
خندید و گفت زین جام
جز عاشقان ننوشند....
مستِ شکسته داند
قدر شکسته نوشی...!
خيام_نیشابوری
شنبه 15 آبان 1395برچسب:, :: 18:22 :: نويسنده : مهدی
باز هم قصه ی من، قصه ی کم حوصله هاست دردل می کنم این بار که وقت گله هاست
جاده ها نیز مرا از نفس انداخته اند
پای من خسته ی پیمودن این فاصله هاست
این طرف تاول پاهای زمین گیر من است
آن طرف خط غبار گذر قافله هاست
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است
گریه هم پاسخ تلخی به همین مسئله هاست
تا فراموش شدن مانده ام و می مانم
مرگ پایان من و قصه کم حوصله هاست
شنبه 15 آبان 1395برچسب:, :: 18:20 :: نويسنده : مهدی
هے ابر میشدم من و باران نمی گرفت باید شروع میشد و پایان نمی گرفت
تصویر گیج زندگیِ با توام دریغ
از دور جلوه داشت ولے جان نمی گرفت
من ساده عاشقت شده بودم ولے چه سود
وقتے ڪه زندگے به من آسان نمیگرفت
بین من و تو فاصله انداخت عاقبت
تقدیر از من و تو ڪه فرمان نمی گرفت
ڪیفیت عبور تو از من....من از تو ....آه !
این گونه ڪاش سیر شتابان نمے گرفت
خشڪید چشمههاے امیدے ڪه داشتیم
باران نمیگرفت...نه، باران نمی گرفت
دنیا دلش شڪست براے من و تو آه!
ما دلشڪستهها ڪه دعامان نمی گرفت
بے شڪ اگر ڪه سبزی چشمت نبود عشق
در من هنوز هم سر و سامان نمی گرفت
مهرداد نصرتے
قصه گو ؛ قصه ی من خانه خرابست ننویس ... همه شب منتظرم ؛ دشت سرابست ننویس ...
چه خوش است اینکه دلت ؛ یک شبه یغما برود ...
غصه دار قمرم ؛ دیده پر آبست ننویس ...
سینه در درد و غم و دیده شده چشمه ی خون ...
اشک لغزنده ز لب ؛ رنگ شرابست ننویس ...
شب و روزم شده تار از .غم هجران تو یار ...
حسرت و داغ .فراق است و عذابست ننویس ...
گله مندم که نیاید همه رنجم به حساب ...
غرق در خون شده ام ؛ سینه کبابست ننویس ...
ورق و دفتر و پر کردی و دارم گله ها ...
غربت و بی کسیم ؛ چند کتابست ننویس
ﺑﻤﻮﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ﮔﻞ ﺗﺸﻨﻪ ، ﺑﺒﯿﻦ ﺩﻝ ﺑﺴﺘﻦ ﺁﺳﻮﻧﻪ ﻭﻟﯽ ﺩﻝ ﮐﻨﺪﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﺜﻪ ﺩﻝ ﮐﻨﺪﻥ ﺍﺯ ﺟﻮﻧﻪ
ﭼﺮﺍﻍ ﮔﺮﯾﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﮐﻦ ، ﺷﺐ ﺩﻟﺸﻮﺭﻩ ﻭ ﺭﻓﺘﻦ
ﮐﻨﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﺷﺐ ﺯﺧﻤﯽ ﺑﻤﻮﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ ، ﺑﻤﻮﻥ ﺑﺎ ﻣﻦ
ﺑﺒﯿﻦ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﺑﺎﺭﻡ
ﺣﻼﻟﻢ ﮐﻦ ﺗﻮ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﯽ ﺩﻝ ﺑﯽ ﻃﺎﻗﺘﯽ ﺩﺍﺭﻡ
ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﻦ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺩ ﻫﺎ ﺩﺍﺩﯼ
ﺗﻤﺎﺷﺎ ﮐﻦ ﭼﺮﺍﻏﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﯼ
ﻣﯿﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﻭ ﻣﻮﻧﺪﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﻡ
ﺗﻦ ﺑﯽ ﺳﺮ ، ﺳﺮ ﺑﯽ ﺗﻦ ، ﻧﮕﻮ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ
ﺍﮔﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻢ ، ﺍﮔﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﯽ ﭘﻮﺳﻢ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ، ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ ، ﺗﻮ ﺭﻭ ﺑﺎ ﮔﺮﯾﻪ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻢ
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ
اي رفته كمكم از دل و جان، ناگهان بيا
مثل خدا به ياد ستمديدگان بيا قصد من از حيات، تماشاي چشم توست
اي جان فداي چشم تو؛ با قصد جان بيا چشم حسود كور، سخن با كسي مگو
از من نشان بپرس ولي بينشان بيا ايمان خلق و صبر مرا امتحان مكن
بي آنكه دلبري كني از اين و آن بيا قلب مرا هنوز به يغما نبردهاي
برف غمخوار من به خانهی غمها خوش آمدی با من به جمع مردم تنها خوش آمدی بین جماعتی که مرا سنگ میزنند میبینمت برای تماشا خوش آمدی راه نجات از شب گیسوی دوست نیست ای من، به آخرین شب دنیا خوش آمدی پایان ماجرای من و عشق روشن است ای قایق شکسته به دریا خوش آمدی با برف پیریام سخنی بیش از این نبود منت گذاشتی به سر ما خوش آمدی ای عشق ای عزیزترین میهمان عمر دیر آمدی به دیدنم اما خوش آمدی! پنج شنبه 6 آبان 1395برچسب:, :: 6:58 :: نويسنده : مهدی
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد کاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد
تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد
مهر با بی مهری و نامهربانی میرسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد
بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟
بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد
کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سرد
بوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد...
ما برای باتو بودن عمر خود را باختیم بد نبود ای دوست گاهی هم تو دل می باختی
من به خاک افتادم اما این جوانمردی نبود
می توانستی نتازی بر من,اما تاختی
|
|||
![]() |