آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان |
شعر
شعر
چه بگویم که دگر نیست مرا هم نفسی نه دلی مانده در این غمکده نی عشق کسی
چو کبوتر شده ام بال مرا سنگ زدند
بال بشکسته تفاوت نکند با قفسی
دلِ بگرفته ی من رنگ عزا دارد و باز
منتظر مانده که یک شب بکند گریه بسی
قاصدک باد بهاری به کجا برده تو را؟
پشت دروازه ی شهرم که تو از ره برسی
دو سه ماهی شده کز او نرساندی خبری
تو هم همچون همگان گرم هوا و هوسی؟
در بیابان وسیعی ز غزل گم شده ام
در مکانی که در آن نیست کسی فکر کسی
گل پر پر شده داری به کجا می نگری؟
تو که گل بوده ای اکنون تو چرا خار و خسی ؟
|
|||
![]() |